تصاویر ایران

مشاهير و چهره‌های ماندگار

مقالات همايش

دانشجویان

مجله الکترونیکی

نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد

 فلسفه در ايران دوران اسلامى‌ از شكوفايى‌ حيرت‌آورى‌ برخوردار شد و با به وجود آمدن فلسفه اسلامي- كه ايران طى‌ 1100 سال گذشته كانون اصلى‌ ترويج آن بوده است – ايران توانست سهمى‌ اساسى‌ در ايجاد مكتبهاى مهم فلسفى‌ داشته باشد كه داراى نفوذى‌ جهانگير از اروپا تا هند و چين بوده‌اند. البته فلسفه در ايران در دوران اسلامى‌ را نمى‌‌توان از فلسفه اسلامى‌ به كلى‌ جدا كرد و در مورد برخى‌ از فلاسفه و گروههايى‌ مانند اخوان‌الصفا مشكل بتوان عوامل ايرانى‌ را از عربى‌ جدا ساخت و مفهوم جديد مليت را بر دورانى‌ كه از چنين تقسيم‌بنديها به دور بوده است، حاكم ساخت. از اين رو، بايد از فلسفه اسلامى‌ در ايران و آن هم ايران فرهنگى‌ كه قلمرو آن از ايران فعلى‌ وسيع‌تر است، سخن گفت. به سبب وسعت موضوع مى‌‌توان فلسفه اسلامى‌ در شبه قاره هند و امپراطورى‌ عثمانى‌ را كه تحت الشعاع فرهنگ اسلامى‌ ايران بود، از اين بحث جدا ساخت. ولى‌ نمى‌‌توان بلخ و بخارا و مرو و سمرقند را خارج از قلمرو فلسفه اسلامى‌ در ايران قلمداد كرد.

به هر حال، فلسفه اسلامى‌ از قرنهاى 2 و 3ق/ 8 و 9م با ترجمه و تفكر بر روى‌ آثار فلسفى‌ يونانى‌ از ديدگاه اسلامى‌ به وجود آمد و در قرن 3 ق به صورت نظام يافته آشكار شد. نخستين فيلسوف اسلامى‌ را ابويعقوب گندى‌ مى‌‌دانند كه عرب نژاد و از قبيله كنده و ساكن بغداد بود، ولى‌ شايد ام‌الكتاب كه از امهات آثار فلسفه اسماعيلى‌ است ادعا شده كه نتيجه سلسله بحثهايى‌ با امام محمد باقر(ع) است، قبل از او نوشته شده باشد. همچنين همزمان با كندى‌ از فيلسوفى‌ ايرانى‌ اهل خراسان به نام ابوالعباس ايرانشهرى‌ ياد شده است كه بيرونى‌ و ناصرخسرو از او نقل قول كرده‌اند.

از آغاز قرن 4ق/ 10م دو مكتب بزرگ فلسفى‌ مشايى‌ و اسماعيلى‌ در ايران رشد مى‌‌كند و تاريخ فلسفه اسلامى‌ در اين سرزمين رسما آغاز مى‌‌شود. براى بهتر روشن ساختن بيش از 1000 سال تاريخ فلسفه ايران مى‌‌توان اين قرون را به 5 دوره تقسيم كرد: 1. از آغاز تا قرن 6ق/10م و عصر شاگردان ابن سينا كه دوران طلايى‌ فلسفه مشايى‌ و اسمعيلى‌ است. 2. قرنهاى 5 و6ق دوران استيلاى كلام بر فلسفه. 3. از قرن 7 تا 10ق/13 تا 16م دوران احياى فلسفه مشايى‌ و رونق حكمت اشراق و تقريب مكتبهاى مختلف فلسفي. 4. از قرن 10ق تا پايان دوره قاجار كه با مكتب اصفهان شروع و به مكتب تهران ختم مى‌‌شود. 5. از پايان دوره قاجار تاكنون كه دوران هجوم فلسفه‌هاى غربى‌ به ايران و در عين حال احياى فلسفه اسلامى‌ و رويارويى‌ با مكاتب فلسفى‌ غرب است.

1.در دوران اول مركز فلسفه مشايى‌ از بغداد به خراسان انتقال يافت. اگرچه نخستين فيلسوف بزرگ اين خطه ابونصر فارابى‌ از خراسان به بغداد رفت و سپس در دمشق سكنى‌ گزيد و سرانجام در آنجا درگذشت. فلسفه مشايى‌ كه خود تلفيقى‌ است از افكار توحيدى‌ اسلام و فلسفه ارسطويى‌ و نوافلاطونى،‌‌ به دست فارابى‌ بيش از كندى‌ نضج يافت، گرچه هنوز مصطلحات فلسفى‌ كه بعدا متداول شد، كاملاً جا نيفتاده بود. فارابى‌ (ح257- 339ق/ 871-950م) رسائل متعددى‌ در منطق صورى‌ نگاشت و پايه منطق را در فلسفه اسلامى‌ هم او نهاد و نيز به تلفيق فلسفه افلاطون و ارسطو دست زد ويكى‌ از مهم‌ترين آثارش، يعنى‌ الجمع بين رأبى‌ الحكيمين افلاطون الالهى‌ و ارسطو را در اين زمينه نگاشت. همچنين از مهم‌ترين آثار او كتاب الحروف است كه با رابطه فلسفه و زبان سر و كار دارد و سرانجام، جزو آثار اصلى‌ او بايد آراء اهل المدينه الفاضله را نام برد كه متن اساسى‌ فلسفه سياسى‌ اسلامى‌ است. البته رسائل كوتاه ، ولى‌ بسيار بانفوذ او درباره عقل و تقسيم بندى‌ علوم را نيز بايد به خاطر داشت. با توجه به اين آثار و به ويژه تعيين حدود و ثغور شعب مختلف علوم است كه مسلمانان به او لقب معلم ثانى‌ داده‌اند، چنانكه ارسطو را معلم اول خوانده‌اند.

پس از فارابى‌ تا مدتى‌ در نيمه دووم قرن 4 ق رقابتى‌ بين حوزه‌هاى فلسفى‌ بغداد و خراسان وجود داشت كه در هر دو عوامل ايرانى‌ اهميت اساسى‌ داشتند. رياست حوزه بغداد با ابوسليمان سجستانى‌ منطقى‌ (د ح 391ق/1001م) بود كه به منطق علاقه فراوان داشت و نيز كتابى‌ درباره تاريخ فلاسفه نگاشت. مهم‌ترين فيلسوف خراسان در دوران بين فارابى‌ و ابن سينا، ابوالحسن عامرى‌ (د381ق/992م) بود كه به سبب حمله شيخ الرئيس به او تا حد زيادى‌ تحت الشعاع قرار گرفت. گرچه ملاصدرا به افكارش توجه داشت و اخيرا آثار مهم فلسفى‌ او همچون الاعلام بمناقب الاسلام و الامد على‌ الابد مورد توجه فراوان قرار گرفته است.

بدون شك، مهم‌ترين فيلسوف اين دوران و با نفوذترين تمامى‌ دانشمندان اسلامى‌ در زمينه فلسفه و علوم ابن سينا (370-428ق/980-1037م) است كه در پايان قرن 4 و آغاز قرن 5 ق فلسفه مشايى‌ را به كمال رسانيد و كتبى‌ به وجود آورد كه در تمان اعصار بعدى‌ زنده بوده است. به عكس فارابى‌ او هيچ‌گاه به بغداد سفر نكرد و تمامى‌ عمرش را پس از مهاجرت از زادگاهش بلخ در شهرهاى مختلف ايران و به خصوص رى‌ و اصفهان و همدان گذرانيد و در همدان وفات يافت. اين متفكر در طول زندگانى‌ متلاطم خود بيش از 220 اثر بر جاى گذاشت كه نيمى‌ در علوم و به ويژه پزشكى‌ است و نيم ديگر در فلسفه و علوم وابسته به آن، علاوه بر ايجاد يك فلسفه عميق پزشكى‌ كه در كتاب اول قانون او نمايان است، ابن سينا در يك سلسله كتب عربى‌ فلسفه مشايى‌ را به صورتى‌ پرداخت شده بيان كرد. مهم‌ترين اين كتابها شفا است كه بزرگترين دائره المعارف علمى‌ در طول تاريخ است كه به دست يك تن نگاشته شده است و علاوه بر فلسفه به علوم طبيعى‌ و رياضى‌ نيز مى‌‌پردازد. اما مهم‌ترين قسمت آن از لحاظ فلسفى‌ الهيات و بخش اول طبيعيات آن است. و بخش منطق آن نيز گسترده‌ترين بحث در زمينه منطق را در فلسفه اسلامى‌ در بردارد. شيخ الرئيس مطالب شفا را در كتاب النجاه خلاصه كرد و نيز براى نخستين بار در دانشنامه علايى‌ يك دوره فلسفه مشايى‌ را به زبان فارسى‌ درآورده و اين كوشش سهم بسزايى‌ در پرداختن زبان فارسى‌ به عنوان دومين زبان مهم فلسفى‌ اسلامى‌ داشت. ابن سينا علاوه بر نگاشتن رسائل كوچك متعددى‌ درباره موضوعات گوناگون فلسفه، در پايان عمر به «حكمت مشرقيه» پرداخت و در الاشارات و التنبيهات كه آخرين اثر فلسفى‌ اوست، به بحثهاى عرفانى‌ تمايل نشان داد. وى‌ چند رساله تمثيلى‌ نيز مانند حى‌ بن يقظان و رساله الطير و سلامان و ابسال نگاشت. اين آثار پايه و نمونه اوليه حكايات تمثيلى‌ فلسفى‌ است كه بعدا به دست شيخ اشراق به كمال رسيد.

شيخ الرئيس اختلاف بين وجود و ماهيت را روشن ساخت و امتياز بين وجوب و امكان را كه اساس فلسفه اسلامى‌ است، مركز ديدگاه فلسفى‌ خود قرار داد و در واقع پايه فلسفه وجود و وجودشناسى‌ را ريخت. چنانكه حتى‌ در غرب برخى‌ از مورخان او را نخستين «فيلسوف وجود» دانسته‌اند. نمى‌‌توان به هيچ وجه ابن سينا را- اگرچه در فلسفه ارسطويى‌ چيرگى‌ خاصى‌ داشت- صرفاً پيرو ارسطو دانست، بلكه او افكار مختلف اين فيلسوف را با فلسفه نوافلاطونى‌ درباره فيضان مراتب وجود از مبدأ و با مسأله توحيد اسلامى‌ و وحى‌ درآميخت و وحدتى‌ جديد به وجود آورد. همچنين او نخستين فيلسوفى‌ بود كه بر سور قرآنى‌ تفسير نگاشت. شاگردانش مانند جرجانى‌ و ابن زيله و مخصوصا بهمنيار صاحب كتاب التحصيل و سپس لوكرى‌ افكارش را تا نيمه قرن 5ق/ 11م دنبال كردند. ولى‌ به علت قدرت روزافزون كلام اشعرى‌ و مخالفت آن با فلسفه براى يك دو قرن فلسفه مشايى‌ به صورت اعم و افكار ابن سينا بالاخص تا حدى‌ در حاشيه قرار گرفت، ولى‌ در همان دوران در اندلس قويا دنبال شد و در خود ايران نيز بعدا به دست تواناى خواجه نصيرالدين طوسى‌ بار ديگر حيات يافت وپيروان بسيارى‌ به دست آورد. نفوذ بوعلى‌ آن چنان زياد است كه حتى‌ مكاتب كلامى‌ و يا اشراقى‌ و عرفانى‌ از افكارش ديده مى‌‌شود.

همزمان با پيدايش و قوام فلسفه مشايى‌ مكتب اسماعيلى‌ نيز در ايران نشو نما كرد. در دوران فاطمى‌ تقريبا تمام فلاسفه بزرگ اسماعيلى‌ ايرانى‌ بودند و اين موضع تا سقوط نهضت الموت ادامه يافت. از قرنهاى 3 و 4ق به بعد فلاسفه اسماعيلى‌ به تبيين و ترويج فلسفه اسماعيلى‌ پرداختند. ابوحاتم رازي(د322ق/ 934م) آثار مهمى‌ مانند اعلام النبوه از خود بر جاى گذاشت و به مبارزه با محمد بن زكرياى رازى‌ پرداخت. ابويعقوب سجستانى‌ (قرن 3ق/10م) با كتاب كشف‌المحجوب خود يكى‌ از آثار مهم اين مكتب را به وجود آورد و حميدالدين كرماني(د ح408ق/1017م) با نگاشتن راحه العقل نظم جديدى‌ به فلسفه اسماعيلى‌ داد. همچنين در قرن 4 ق، 51 رساله به نام رسائل اخوان الصفا نشر يافت كه يكى‌ از با نفوذترين مجموعه‌هاى فلسفه اسلامى‌ است و علاوه بر محافل اسماعيلى‌ ، بين شيعه اثنا عشرى‌ و تسنن نيز اثرى‌ شايان به جاى گذاشت. مهم‌ترين فيلسوف مكتب اسماعيلى‌ ناصر خسرو(394-481ق/1004-1088م) است كه برجسته‌ترين اثر فلسفى‌ او جامع الحكمتين كوششى‌ است در جهت تلفيق حكمت ايمانى‌ مبتنى‌ بر وحى‌ با حكمت يوناني. آخرين فيلسوف بزرگ وابسته به اين مكتب نصيرالدين طوسى‌ است كه در قرن 7ق/ 13م به خدمت حكمرانان الموت درآمد و گرچه شيعه اثناعشرى‌ بود، آثارى‌ مانند كتاب تصورات در فلسفه اسماعيلى‌ نگاشت.

فلاسفه اسماعيلى‌ فلسفه را مرتبط با ساخت درونى‌ دين مى‌‌دانستند و نظامهايى‌ به وجود آوردند كه در آن مساله تأويل و رابطه بين مراتب وجود و سلسله عقول- كه فارابى‌ و ابن سينا نيز آن را يكى‌ از مبانى‌ فلسفه خود ساخته بودند- و انسان شناسى‌ خاص اسماعيلى‌ در ديدگاه فلسفى‌ متشكل و منسجمى‌ گنجانيده شده بود. فلاسفه اين مكتب همچنين به نگاشتن فلسفه به زبان فارسى‌ توجهى‌ خاص داشتند و به ترويج فلسفه در ميان فارسى‌ زبانان كمك كردند، چنانكه ناصر خسرو تمامى‌ آثار مهم فلسفى‌ خود را به زبان فارسى‌ نوشت.

در نخستين دوره از تاريخ فلسفه اسلامى‌ در ايران ، گرچه اكثر حكما متعلق به مكتب مشخصى‌ بودند، برخى‌ نيز به هيچ مكتب خاصى‌ وابسته نبودند. از اين گروه مى‌‌توان محمد بن زكرياى رازى‌ و ابوعلى‌ مسكويه و ابوريحان بيرونى‌ را نام برد. رازي(د313ق/925م) كه از برجسته‌ترين پزشكان تاريخ طب است، در عين حال فيلسوفى‌ منفرد بود كه خود را همتاى ارسطو و افلاطون مى‌‌دانست. گرچه اكثر آثار فلسفى‌ او به علت ادعاى او به عدم ضرورت وحى‌ براى رسيدن به حقيقت مورد حمله شديد متفكران ديگر و به ويژه اسماعيليه قرار گرفت، چند اثر فلسفى‌ از او باقى‌ مانده است كه مهم‌ترين آنها السيره الفلسفيه و الطب الروحانى‌ است. ابوعلى‌ مسكويه (د421ق/1030م) هم مورخ بود و هم فيلسوف، هرچند ابن سينا كه معاشرش بود، او را در فلسفه ضعيف مى‌‌دانست. علاوه بر آثار تاريخى‌ و حتى‌ كيميايى،‌‌ ابوعلى‌ مسكويه به فلسفه عملى‌ توجهى‌ خاص داشت و اهميتش بيش از همه در تأليف كتاب تهذيب الاخلاق است كه از مهم‌ترين كتب اخلاق فلسفى‌ به شمار مى‌‌آيد و در آثار اخلاقى‌ بعدى‌ مانند اخلاق ناصرى‌ خواجه نصير نفوذى‌ شايان بر جاى گذاشته است. بيرونى‌ نيز مانند رازى‌ دانشمندى‌ كم نظير بود، ولى‌ به فلسفه نيز مى‌‌پرداخت و با ابن سينا بحثهايى‌ پيرامون مسائل فلسفى‌ و مخصوصا فلسفه طبييعات داشت و در كتاب تحقيق ماللهند نيز در برخى‌ از فصول به تحليل افكار فلسفى‌ پرداخت.

2. در قرون 5 و 6ق/ 11و 12م بر اثر استيلاى حكمرانان ترك بر ايران و مخصوصا سلاجقه و دفاع رسمى‌ آنان از كلام اشعرى،‌‌ فلسفه تا حد زيادى‌ به حاشيه رانده شد. تا آنجا كه بسيارى‌ از شعرا و صوفيان آن دوره به ضديت با فلاسفه برخاستند. نخستين شخصيت مؤثر در اين جريان ابوحامد محمد غزالى‌ (450-505ق/1058-1111م) بود، گرچه خود او را به معناى وسيع‌تر كلمه مى‌‌توان فيلسوف به شمار آورد. او در المنقذ من الضلال كه شرح حال زندگى‌ اوست. از فلسفه مشايى‌ سخت خرده گرفت و در مقاصد الفلاسفه آراء ابن سينا را خلاصه كرد ودر تهافت الفلاسفه به نقد آنها پرداخت. اگرچه غزالى‌ در برخى‌ از آثارش اشعرى‌ است، نمى‌‌توان او را كاملا اشعرى‌ دانست. اولا او به علم منطق توجهى‌ خاص داشت و كوشش كرد تا در آثارش اصطلاحات منطق صورى‌ را با واژه‌ها و لسان قرآنى‌ بيان كند. ثانيا غزالى‌ عارف بود و علاوه بر نگاشتن آثارى‌ درباره علم اخلاق صوفيانه مانند احياء علوم الدين- كه مهم‌ترين كتاب اخلاق در تمدن اسلامى،‌‌ و خلاصه آن به فارسى‌ به نام كيمياى سعادت از شاهكارهاى نثر فارسى‌ است- آثارى‌ چند درباره معرفت و علم الهى‌ نگاشت، مانند مشكوه الانوارو الحكمه اللدينه كه از لحاظ فلسفى‌ از اهميت فراوان برخوردار است. يكى‌ ديگر از متكلمان آن دوره شهرستانى‌ (د547ق/1152م) در مصارعه الفلاسفه به حمله به فلاسفه پرداخت. كتابى‌ كه بعدا خواجه نصير به آن پاسخ داد، چنانكه فيلسوف اندلسى‌ ابن رشد در تهافت التهافت اثر غزالى‌ را نقد كرد و به اعتراضات او پاسخ گفت. ليكن از لحاظ فلسفى‌ مهم‌ترين متكلم اين دوران فخرالدين رازي(543-606ق/1148-1209م) عالم و مفسر قرآن و متكلم معروف اشعرى‌ بود. وى‌ به تحليل دقيق اشارات ابن سينا پرداخت و با وجود خرده گيرى‌ از اين اثر، معانى‌ پيچيده آن را روشن ساخت و همين اثر بود كه اساس كار خواجه نصير در احياى فلسفه مشايى‌ قرار گرفت و شرح اشارات خواجه كه از اهم كتب فلسفه اسلامى‌ است، متن ابن سينا و نقد فخرالدين رازى‌ را نيز در بردارد و خواجه نكته به نكته به اعتراضات وى‌ پاسخ گفته است.

با وجود خسوف فلسفه در قرون 5 و6 ق چند شخصيت مهم فلسفى‌ در اين عصر ظهور كردند كه در خور اهميت فراوانند. يكى‌ از آنها عمر خيام است (د ح520/1126م) كه به علت شهرت رباعيات منسوب به وى‌ امروزه كمتر به عنوان يك فيلسوف مشايى‌ شناخته مى‌‌شود، در حالى‌ كه او شايد برجسته‌ترين فيلسوف مكتب ابن سينا در اين دوران باشد و در عصر خود به چيرگى‌ بر فلسفه اشتهار داشت و چند رساله كوتاه، ولى‌ پر ارج در فلسفه از خود باقى‌ گذاشت.

البته مهم‌ترين فيلسوف اين دوره و يكى‌ از برجسته‌ترين فلاسفه تاريخ ايران شيخ اشراق شهاب الدين سهروردى‌ (549-587ق/1154-1191م) است كه يا وجود عمرى‌ كوتاه كه با قبل او در حلب به پايان رسيد، مكتب جديدى‌ را در تفكر اسلامى‌ به نام حكمت اشراق بنا كرد كه نفوذ فراوانى‌ در ايران و هند و تا حدى‌ عثمانى‌ داشته است. او در آثار مهمى‌ مانند المقاومات و المشارع و المطارحات به نقد فلسفه مشايى‌ پرداخت و سپس در شاهكارش حكمه الاشراق اساس حكمت اشراق را بيان داشت و نيز شمارى‌ رساله فلسقى‌ به فارسى‌ نگاشت كه از برجسته‌ترين متون فلسفه زبان فرسى‌ است و بيشتر با حكايات تمثيلى‌ سرو كار دارد. شيخ اشراق خود را وارث هم فلسفه يونانى‌ و هم فلسفه حكماى فرس مى‌‌دانست و معتقد بود كه حكيم واقعى‌ بايد هم حكمت بحثى‌ را دارا باشد و هم حكمت ذوقى‌ را كه از راه تزكيه نفس و اشراق امكان پذير است. در واقع او فلسفه پيشين را با تصوف آميخت و مكتب عظيم اشراق را بنا كرد كه توسط دو شرح اساسى‌ شمس‌الدين شهررورى‌ و قطب‌الدين شيرازى‌ بر حكمه الاشراق دو نسل بعد از او در جهان اسلام و به ويژه ايران گسترش يافت و اكثر فلاسفه قرون بعدى‌ را در ايران و هند اسلامى‌ تحت نفوذ خود قرار داد.

2. دوران نسبتا طويل 3 قرن و نيمى‌ كه خواجه نصير را به ميرداماد متصل مى‌‌سازد. عصرى‌ درخشان براى فلسفه اسلامى‌ است، ولى‌ متأسفانه كمتر از اعصار ديگر مورد مطالعه قرار گرفته، و بسيارى‌ از متون مهم اين دوران كه هنوز به صورت نسخ خطى‌ در كتابخانه‌ها محفوظ است در دسترس دانشمندان نيست. اين دوره با ظهور يكى‌ از بزرگترين فلاسفه و رياضى‌ دانان اسلامى‌ ايران يعنى‌ خواجه نصيرالدين طوسى‌ (597-672ق/1201-1273م) آغاز شد. در زندگى‌ پرتلاطمى‌ كه مقارن با حمله مغولان به ايران بود، خواجه علاوه بر آثار كلامى‌ و فلسفى‌ اسماعيلى،‌‌ كتب بسيار مهمى‌ نيز در فلسفه و كلام اثنا عشرى‌ نگاشت و افزون بر نوشتن شرحى‌ بر اشارات ابن سينا ، با كتاب تجويد الاعتقاد پايه كلام فلسفى‌ شيعه اثناعشرى‌ را نهاد. اخلاق ناصرى‌ او شاهكارى‌ در اخلاق فلسفى‌ است و مانند بسيارى‌ ديگر از آثارش- از جمله اساس الاقتباس در منطق كه از لحاظ لغوى‌ اهميتى‌ خاص دارد- به زبان فارسى‌ است. وى‌ گرچه با فلسفه اشراقى‌ آشنا بود، به ابن سينا تمايل بيشترى‌ داشت. با فعاليتهاى او فلسفه مشايى‌ احيا شد و در قرن بعد از او چندين فيلسوف مشايى‌ مشرب از مكتب خواجه و تعاليم او برخاستند. همچون كاتبى‌ قزويني(د ح675ق/1276م) صاحب حكمه العين و اثيرالدين ابهرى‌ (د ح663ق/1265م) صاحب الهدايه- كه با شرح ميبدى‌ ملا صدرا شهرت فراوان يافت و قرنها كتاب درسى‌ مكتب شمايى‌ بود- و قطب‌الدين رازى‌ (692-766ق/1293-1365م) صاحب المحاكمات در داورى‌ ميان شروح مختلف اشارات. مهم‌ترين همكار خواجه كه در كار رصدخان مراغه نيز دست داشت، قطب‌الدين شيرازى‌ (633-710ق/1237-1310م) است كه از برجسته‌ترين دانشمندان اسلامى‌ و در عين حال فيلسوف و پزشك و فقيه بود. دره التاج او دائره المعارفى‌ است در فلسفه مشايى‌ به فارسى‌ همانند شفا، ولى‌ با رنگ اشراقى‌ و نيز شرح او بر حكمه الاشراق از اهم متون اين مكتب است.

يكى‌ ديگر از فلاسفه معاصر خواجه كه به گفته برخى‌ از تذكره نويسان با او قرابتى‌ نيز داشته است، افضل‌الدين كاشانى‌ (د ح633ق/1246م) معروف به بابا افضل است. او يكى‌ از خلاق‌ترين فلاسفه اسلامى‌ است كه آثارش را به فارسى‌ نگاشت و با اينكه پيرو فلاسفه قبلى‌ بود، مطالب تازه‌اى نيز به خصوص در زمينه شناخت ارائه كرد.مى‌‌توان گفت كه او فيلسوف خودشناسى‌ است و همه افكار او بر اين اصل استوار است. آثار فارسى‌ بابا افضل از شاهكارهاى نثر فلسفى‌ فارسى‌ است و از او شمارى‌ رباعى‌ نيز باقى‌ مانده است. او در وجودش تصوف و فلسفه را با هم درآميخت. اگرچه در آثارش كمتر از تصوف سخن مى‌‌گويد.

در دوران مورد بحث مركز فلسفه در ايران بيشتر در شيراز بود و مى‌‌توان از مكتب شيراز كه با قطب‌الدين آغاز مى‌‌شود و و بعد از شمس‌الدين خفرى‌ (د ح960ق/1553م) افول مى‌‌كند و در پايان حيات فعال خود از لحاظ زمانى‌ با مكتب اصفهان تداخل مى‌‌يابد، سخن گفت. اولا در اين دوران شيراز در حالى‌ كه سنيان در آن حكومت مى‌‌كردند، مركز كلام فلسفى‌ اشعرى‌ نيز بود و شخصيتهاى مهمى‌ مانند عضدالدين ايجي(د756ق/1355م) صاحب كتاب المواقف و سعدالدين تفتازانى‌ (د792ق/1390م) صاحب شرح شمسيه و مير سيد شريف جرجانى‌ (د816ق/1313م) صاحب شرح المواقف از اين مكتب ظهور كردند و هنوز درمحافل علمى‌ اهل تسنن آثار اين متكلمان فيلسوف سخت مورد توجه است. همچنين در ميان اين متفكران بايد از جلالدين دواني(830-908ق/1427-1502م) نام برد كه آثار متعددى‌ در كلام و فلسفه نگاشت و در عين حال به فلسفه اشراق علاقمند بود و بر هياكل النور سهروردى‌ شرحى‌ نوشت كه قرنها در هند تدريس مى‌‌شد.

در فلسفه محض، مهم‌ترين شخصيت مكتب شيراز بعد از قطب‌الدين شيرازى،‌‌ مير صدرالدين محمد دشتكى‌ (828-903ق/1325-1398م) است كه او را «سيد سند» و «سيد الدققين» نيز خوانده‌اند. اين حيكم پرمايه نه تنها در علوم گوناگون و فلسفه مهارت داشت، بلكه از فلاسفه طراز اول مشايى‌ به شمار مى‌‌آيد. ضمن آنكه با عرفان نيز آشنا بود.درباره وجود ذهنى‌ و معماى جذر اصم كه بسيارى‌ از فلاسفه شيراز به آن توجه داشتند و نيز در جواهر شناسى‌ و فلاحت رساله‌هايى‌ نوشت. ولى‌ مهم‌ترين آثارش شرح‌الكبير على‌ شرح الجديد التجريد است كه در آن درباره مسائل مهمى‌ از قبيل وجود ذهنى‌ و اصالت وجود كه بعدا ملاصدرا به آن استناد كرده، پرداخته است. همچنين او با دوانى‌ مناظرات فراوانى‌ داشته كه در اسفار ملاصدرا به آن اشاره شده است.مير صدرالدين همچنين مدرسه مهم منصوريه را كه هنوز در شيراز داير است ، تاسيس كرد و اين مدرسه تا بيش از 100 بعد از او مركز اصلى‌ فعاليتهاى فلسفى‌ در شيراز بود.

پسر ميرصدرالدين، مير غياث‌الدين منصور دشتكي(866-948ق/ 1362-1531م) بزرگترين فيلسوف اين دوران بود و مانند خواجه نصير جامعيت شگفت آورى‌ در علوم داشت. ملاصدرا كه كمتر از حكماى سلف خود تعريف و تمجيد مى‌‌كند، او را «المؤيد من علم الملكوت» مى‌‌خواند. غياث‌الدين منصور با مكتبهاى مشاء و اشراق و عرفان آشنا بود، ولى‌ آنها را از يكديگر جدا نگاه مى‌‌داشت. مهم‌ترين آثارش شرح بر تجريد و شرح بر هياكل الانور است. گفتنى‌ است كه افراد ديگرى‌ از اين خاندان در زمره فلاسفه بنام بودند و نيز پس از حاكميت مذهب شيعه در ايران رسما از معارف شيعه دفاع مى‌‌كردند. برخى‌ از آنان به هند رفتند. مانند نظام‌الدين احمد كه در دكن فلسفه ابن سينا و تشيع را اشاعه داد و نيز پسر او سيد على‌ خان كبير. همچنين فيلسوف و دانشمند معروف ميرزا فتح‌الله شيرازي(د977ق/1569م) كه به هند رفت و در اشاعه فلسفه اسلامى‌ در آن ديار سهم بسزايى‌ داشت. وابسته به مذهب دشتكيها بود و نيز شاگردانش محمد بن محمود دهدار شيرازي(947-1016ق/ 1540-1607م) كه حكمت و عرفان شيعى‌ را تلفيق كرد و رسائل متعددى‌ به فارسى‌ به جاى نهاد. درباره ارتباط ميان شيراز و هند اسلامى‌ در زمينه فلسفه بايد به شاه طاهر(د952ق/1545م) شاگرد خفرى‌ نيز اشاره كرد كه در دكن به تدريس فلسفه و تدريج تشيع پرداخت و آثارى‌ فلسفى‌ برجا گذاشت.

آخرين فيلسوف مهم مكتب شيراز ملا شمس‌الدين محمد خفرى‌ است كه مدتى‌ از عمر خود را در كاشان گذرانيد. او كه يكى‌ از ناشناخته‌ترين دانشمندان طراز اول تاريخ اسلام است، گام بزرگى‌ به سوى‌ مكتب ملاصدرا برداشت و برهان و عرفان و قران را تا حدى‌ با هم درآميخت. وى‌ در مسأله علم خداوند، از مشاييان فاصله گرفت و ديدگاهش با آنچه ملاصدرا در اسفار آورده است، نزديك بود و ملاصدرا ارزش فراوانى‌ براى او قائل مى‌‌شد. از آثار او مى‌‌توان المحاكمات بين الطبقات كه داورى‌ بر شروح مختلف بر تجريد است و حاشيه بر شرح جديد قوشجى‌ بر تجريد و كتاب اسفار الاربعه و چند شرح فلسفى‌ بر قران كريم را نام برد. كتاب نجومى‌ او التكمله فى‌ شرح التذكره يكى‌ از مهمترين كتب تاريخ نجوم در جهان است كه تا اين اواخر كمتر به اهميت علمى‌ آن توجه شده بود.

در اين دوران البته خارج از حوزه شيراز شخصيت‌هاى مهم ديگر فلسفى‌ نيز ظهور كردند. مانند سيد حيدر آملي(دپس از 782ق/1380م) صاحب جامع‌الاسرار و شرحى‌ بر فصوص كه افكار عرفانى‌ را وارد جهان تفكر دينى‌ شيعه اثناعشرى‌ كرد و صائن الدين تركه اصفهانى‌ (د836ق/1433م) صاحب تمهيدالقواعد كه از اهم كتب درسى‌ عرفانى‌ است و نيز بسيارى‌ رساله فلسفى‌ و عرفانى‌ كه تمايل او را به 3 مكتب مشا، اشراق و عرفان نشان مى‌‌دهد. روى‌ هم رفته، نه تنها صائن‌الدين ، بلكه بسيارى‌ ديگر از فلاسفه اين دوره سوم سعى‌ كردند كه مكتبهاى فلسفى‌ مشايى‌ و اشراقى‌ و عرفان و كام اهل تسننن و تشيع را به هم نزديك كنند و نتيجه همين كوششها بود كه زمينه ظهور مكتب اصفهان و به ويژه فلسفه ملاصدرا را كه تلفيقى‌ از مكتبهاى پيشين انديشه اسلامى‌ است ، فراهم ساخت.

5. با تأسيس حكومت صفويه و گسترش تشيع كه بيش از كلام اهل تسنن با علوم عقلى‌ هماهنگى‌ دارد. زمينه براى گسترش فلسفه در ايران فراهم شد و با ظهور ميرداماد (د1041ق/1631م) مكتب جديدى‌ در فلسفه گشوده شد كه مركزش اصفهان بود و از اين رو، به مكتب اصفهان شهرت يافت. ميرداماد هم پيرو بوعلى‌ بود و هم توجهى‌ به آثار سهروردى‌ داشت و حتى‌ تخلص شعرى‌ خود را «اشراق» نهاده بود.

مير داماد افكار بديعى‌ در مساله زمان و رابطه بين حادث و قديم داشت كه به حدوث دهرى‌ معروف است و در مهم‌ترين اثر فلسفى‌‌اش القسبات مطرح شده است. وى‌ علاوه بر تأليف كتب متعدد به عربى‌ و فارسى‌ شاگردان متعددى‌ نيز تربيت كرد، از جمله ملا شمسا گيلاني(د ح 1064ق/1654م) صاحب كتاب مسالك‌اليقين و سيد احمد علوى‌ (د ح1060ق/ 1650م) صاحب حواشى‌ بر كتاب شفا و قطب‌الدين اشكوري(د پس از 1075ق/1664م) صاحب بزرگ كتاب تاريخ انديشه فلسفى‌ محبوب‌القلوب؛ ولى‌ البته مهم‌ترين شاگرد او ملاصدرا بود كه به زودى‌ شهرتش از استاد بزرگ و معروف خود كه مؤسس مكتب اصفهان بود، فراتر رفت.

معاصر ميرداماد ابوالقاسم ميرفندرسكى‌ (د1050ق/1640م) در اصفهان بيشتر به آثار بوعلى‌ مى‌‌پرداخت و به عنوان فيلسوفى‌ مشايى‌ معروف بود، ولى‌ او به هند نيز سفر كردو بر جوك بشست حاشيه نگاشت. وانگهى،‌‌ در قصيده معروفش از مثل افلاطونى‌ كه ابن سينا آن را رد كرده بود، دفاع كرد. وى‌ در علوم غريبه نيز دست داشت، رساله‌اى نيز در كيميا از او باقى‌ مانده است. معروف‌ترين شاگردانش ملا رجبعلى‌ تبريزى‌ (د1080ق/1669م) صاحب رساله اثبات واجب و آقا حسين خوانسارى‌ (د1098ق/1687م) صاحب تعليقات بر شفا و اشارات از فيلسوفان معروف مشايى‌ مسلك بودند.

بزرگترين شخصيت مكتب اصفهان و شايد برجسته‌ترين حكيم ايران در زمينه حكمت الهى‌ صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازى‌ (979-1050ق/1571-1640م) . معروف به ملاصدرا است كه شاگرد ميرداماد، و هم شاگرد شيخ بهاالدين عاملى‌ فقيه، صوفى،‌‌ شاعر و رياضى‌ دان معروف آن زمان بود. ملاصدرا تلفيقى‌ از مشارب فكرى‌ قبل از خود به وجود آورد و قران و برهان و عرفان را در وحدتى‌ نوين با هم آميخت و مكتب جديدى‌ به نام حكمت متعاليه تاسيس كرد كه تا امروز مهم‌ترين مكتب فلسفه اسلامى‌ در ايران است. شاهكار او السفار الاربعه عالى‌‌ترين كتاب حكمت نظرى‌ است كه بر آن شروح و تعليقات متعدد نوشته شده است. در كتاب ملاصدرا افكار شيخ الرئيس و اتباعش و شيخ اشراق و ابن عربى‌ و نيز متكلمان شيعه و سنى‌ و مخصوصا غزالى‌ و فخرالدين رازى‌ و خواجه نصير ديده مى‌‌شود و ضمنا نهايت استفاده از منابع ولوى‌ كه در كتبى‌ مانند اصول كافى‌ كه ملاصدرا بر آن شرح مهمى‌ نوشت، درج شده است. ملاصدرا تفاسير مهمى‌ بر قران كريم نيز نگاشت و در مفاتيح الغيب و اسرارالايات به روش تفسير و بيان تأويل و شرح معانى‌ درونى‌ كتاب آسمانى‌ مسلمانان پرداخت. ولى‌ تمامى‌ اين نفوذها در وحدتى‌ قوى‌ جذب شده، و عواملى‌ است كه در پيدايش مكتب حكمت متعاليه بسيار مؤثر بوده است. بدون اينكه بتوان اين مكتب را فقط حاصل جمعى‌ از آنها دانست.

ملاصدرا بخش آخر حيات خودرا در زادگاهش شيراز گذرانيد و در آنجا به تدريس فلسفه در مدرسه خان كه براى او ساخته شده بود، پرداخت. مهم‌ترين شاگردانش يكى‌ ملا محسن فيض كاشاني(د1091ق/1680م) محدث، شاعر، متكلم، عارف و فيلسوف معروف بود كه اثر مهم اخلاق فلسفى‌ شيعى‌ را به نام المحجه البيضاء فى‌ احياء الاحياء نوشت و رساله اصول المعارف را در مشرب استادش تنظيم كرد. و ديگر ملاعبدالرزاق لاهيجى‌ (د1072ق/1662م) صاحب گوهر مراد و مشارق الالهام كه در كلام فلسفى‌ است. او نيز مانند فيض شاعرى‌ برجسته بود، ولى‌ به علت ضديتى‌ كه با تعاليم ملاصدرا پيش آمده بود، درباره حكمت متعاليه سخن علنى‌ نمى‌‌گفت و اثرى‌ در اين زمينه از خود برجاى نگذاشت. شاگرد او دو تن قاضى‌ سعيد قمى‌ (د1103يا 1104ق/1692يا1693م) صاحب اسرارالعبادات و تعليقات بر ائولوجيا نيز بيشتر به تصوف علاقمند بود و در فلسفه بيشتر از ملا رجبعلى‌ تبريزى‌ و فلسفه مشايى‌ متابعت مى‌‌كرد. واز حكمت متعاليه سخن نمى‌‌گفت. در واقع براى يكى‌ دو قرن فلسفه ملاصدرا در ايران تا حدى‌ حاشيه قرار گرفته بود.

احياى فلسفه ملاصدرا و تأسيس يك حوزه جديد فلسفى‌ در ايران به دست ملا على‌ نوري(د1246ق/1830م) در اصفهان صورت گرفت. او قريب 70 سال كتب ملاصدرا را تدريس مى‌‌كرد و علاوه بر اينكه تعليفات مهمى‌ بر اسفار نگاشت، چند نسل شاگرد در اين مكتب تربيت كرد. ملا محمد اسماعيل اصفهانى‌ (د1281ق/1864م) صاحب حواشى‌ بر شوارق و عارف بزرگ سيد رضى‌ لاريجانى‌ (د1270ق/1854م) كه نوشته‌اى از او در دست نيست و ملاعبدالله زنورى‌ (د1264ق/1848م) صاحب انوار جليه و لمعات الهيه همگى‌ از شاگردان او بودند. نيز حاجى‌ ملاهادى‌ سبزوارى‌ (1212-1289ق/1797-1872م) عارف و فيلسوف نامدار قرن 13 ق كه آثارش همچون اسرار الحكم و شرح منظومه هنوز در حوزه‌هاى درس فلسفه رواج دارد و از اهم كتب درسى‌ است. از طريق ملا محمد اسماعيل اصفهانى‌ به حلقه پرثمر ملاعلى‌ نورى‌ انتساب مى‌‌يافت و چند سالى‌ نيز محضر ملاعلى‌ نورى‌ را درك كرد. حاجى‌ ملاهادى‌ به تصوف نيز گرايش بسيار داشت و شرحى‌ بر مثنوى‌ مولوى‌ نگاشت و خود نيز با تخلص «اسرار» اشعار عرفانى‌ سرود. همچنين مانند ملا على‌ نورى‌ به احياى فلسفه ملاصدرا پرداخت و جز در يكى‌ دو مورد نكته ‌اى از خود بر توضيحاتى‌ كه درباره آراء او داده است نيفزود.

در قرن 13ق/19م با انتخاب تهران با عنوان پايتخت سلسله قاجاريه به تدريج اين شهر در فلسفه مركزيتى‌ يافت و مكتب تهران به وجود آمد. گرچه هنوز در خراسان و شيراز و خود اصفهان فعاليتهاى فلسفى‌ تا حدى‌ برقرار بود. ملاعبدالله زنورى‌ به تهران دعوت شد و به اتفاق پسرش ملا على‌ زنوزى‌ (د1307ق/1890م) در دارالخلافه اقامت گزيد. شاگرد ملاعبدالله، جهانگيرخان قشقايى‌ (د1328ق/1910م) در اصفهان باقى‌ ماند و فعاليتهاى فلسفى‌ در آن شهر تا حدى‌ به دست او ادامه يافت تا عصر جديد با حضور شخصيتهايى‌ مانند ميرزا رحيم ادامه داشت؛ ولى‌ اقامت ملاعبدالله در تهران مركز ثقل را به اين شهر منتقل ساخت. ملا على‌ زنوزى‌ برجسته‌ترين فيلسوف صدرايى‌ آن زمان و صاحب كتاب بدايع الحكم و تعليقات مبسوط بر اسفار، فيلسوفى‌ خلاق و بديع بود و شايد بتوان او را از لحاظ خلاقيت فلسفى‌ سرآمد فلاسفه آن دوران دانست. وى‌ و آقا محمد رضا قمشه‌اى (د1306ق/1889م) – كه از شاگردان سيد رضى‌ لاريجانى‌ و بزرگ‌ترين استاد عرفان نظرى‌ در عصر خود بود و بر تمهيد القواعد شرح مهمى‌ داشت- و ميرزا ابوالحسن جلوه(د1314ق/1896م) – شارح آثار ابن سينا كه مشايى‌ مسلك بود. نمايندگان 3 جريان مهم فلسفى‌ حكمت متعاليه و عرفان ابن عربى‌ و حكمت بوعلى‌ در تهران بودند و شاگردان زيادى‌ نيز تربيت كردند كه به واسطه به استادان بزرگ فلسفه دوران اخير مانند ميرزا مهدى‌ آشتيانى‌ و ميرزا طاهر تنكابنى‌ و محمد كاظم عصار و ابوالحسمن رفيعى‌ قزوينى‌ و محمد حسين طباطبائى‌ مى‌‌رسد.

5. از پايان دوران قاجار تا به امروز فلسفه در ايران تا حد زيادى‌ از يك سو به احياى بنياد سنتى‌ خود و از سوى‌ ديگر به مواجهه با مشكلات ناشى‌ از رويارويى‌ با فلسفه‌هاى غربى‌ پرداخته است. از زمان ترجمه كتاب گفتار در روش دكارت به زبان فارسى‌ برگردانيده شده است و گروهى‌ از ايرانيان نيز جذب مكاتب فلسفى‌ غرب شده‌اند. از طرف ديگر در دوران اخيز به همت استادان بزرگ حكمت اين عصر- مانند محمد كاظم عصار، ابولحسن رفيعى‌ قزوينى،‌‌ ابوالحسن شعرانى‌ و سرانجام محمد حسين طباطبايى‌ احياء كننده فلسفه در حوزه علميه قم درريس فلسفه اسلامى‌ ادامه يافته، و بر رونق آن افزوده شده است. در اين ميان، برخى‌ با دست مايه تفكر فلسفى‌ اسلامى‌ به مقابله با فلسفه‌هاى شكاك و مادى‌ و لاادرى‌ گرانه غرب شتافتند و كوشيدند باب جديدى‌ در فلسفه اسلامى‌ در مواجهه با تفكر غربى‌ بگشايند. در بين فلاسفه سنتى‌ طباطبايى‌ در كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نيز مرتضى‌ مطهرى‌ در برخى‌ از آثار خود و مهدى‌ حائرى‌ يزدى‌ در هرم هستى‌ و علم حضورى‌ در اين زمينه سهم شاخصى‌ داشته‌اند. از طرف ديگر گروهى‌ از متفكران ايرانى‌ كه هم در حوزه‌هاى فلسفى‌ سنتى‌ ايران و هم در غرب فلسفه آموخته بودند، كوشيدند در اين راه قدمهاى مؤثرى‌ بردارند.

ايران را هنوز مى‌‌توان مركز اصلى‌ فلسفه اسلامى‌ به شمار آورد، چنانكه در چند سال اخير در حوزه‌هاى علميه و نيز در بين گروهى‌ از دانشگاهيان علاقه روزافزونى‌ به فلسفه اسلامى‌ و فلسفه تطبيقى‌ و نيز ارزيابى‌ فلسفه‌هاى غربى‌ از ديدگاه فلسفه اسلامى‌ مشهود بوده است. البته گروه كوچك‌ترى‌ كه شمار آنان چندان زياد نيست، به برخى‌ فلسفه‌هاى غربى‌ گراييده‌اند؛ اما در مجموع، كوششهايى‌ كه در دهه‌هاى گذشته صورت گرفته است، اكنون به ثمر مى‌‌رسد و گرايش دوباره به ترويج فلسفه و معارف عقلى‌ اسلامى‌ در ايران و به فزونى‌ است. اين وضع بر ساير كشورهاى اسلامى‌ و هند و نيز مغرب زمين اثر مى‌‌گذارد و تلاش براى معرفى‌ فلسفه سنتى‌ ايران و به ويژه فلسفه ملاصدرا كه در دهه‌هاى 40 و 50 سده 14 ش در ايران آغاز شد، در كشورهاى ديگر نيز دنبال مى‌‌شود.

 

 نصر ، سيد حسين . ” مدخل ايران “ . دايره المعارف بزرگ اسلامى‌ . زيرنظر كاظم موسوى‌ بجنوردى‌ . تهران : مركز دايره المعارف بزرگ اسلامى‌ ، 1367- ، جلد 10، ص 612 ـ 607

* منبع :

مناسبت ها

 

 
 

 

 

 
 
 
 

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 3755
 بازدید امروز : 104
 کل بازدید : 4956521
 بازدیدکنندگان آنلاين : 4
 زمان بازدید : 5.5156